تو نمی تونی برگردی عقب و شروع رو تغییر بدی. ولی می تونی از جایی که هستی شروع کنی و پایانو تغییر بدی.
تو نمی تونی برگردی عقب و شروع رو تغییر بدی. ولی می تونی از جایی که هستی شروع کنی و پایانو تغییر بدی.
من چادری نیستم. تا حالا واسه نماز جمعه به مسجد نرفتم. با این حال به خدا اعتقاد دارم. من خدا رو خیلی دوست دارم.
از دید هرکسی خدا یه مدلیه. یکی میگه خدا همون طبیعته... یکی میگه انرژیه... یکی میگه ذاتش نامعلومه و... خلاصه هرکدوم از ظن خود شدن یار خدا. با این حال بهش اعتقاد دارن چه به صورت انرژی چه به صورت طبیعت و غیره.
تا حالا شده صبح راه بیفتین تو خیابون بعد یهو یکی رو بینین که اخم کرده و با عصبانیت به یه گوشه زل زده؟ با دیدن اینطور آدما ناخودآگاه کوفتتون نمیشه و کل زیبایی صبحتون رو فراموش نمی کنین؟
بعضیا رو دیدین برج زهرمارن؟ اصلا آدم در مواجهه با این دسته افراد کلی حس منفی می گیره. مهم هم نیست یه ثانیه می بینیشون یا یه ساعت. حتی اگه یه لحظه باهاشون چشم تو چشم بشین تا آخر شب اون حس بد رو دارین.
البته برعکسش هم هست.
عزیزان جادوگرانی اگه دارین این پستو می بینین و اینجا حضور دارین لطفا یه پیام به من بدین تا ببینم می شناسمتون یا خیر:))
+تصویر آپلود شده در گالری سایت جادوگران
میدونین، من هیچ وقت هیچ دوستی نداشتم که باهاش برم کافه یا رستوران یا کلا جاهای تفریحی مثل باغ وحش و سینما اینا...
البته از حق نگذریم یه رفیقی بوده که با هم دوچرخه سواری و پیاده روی می رفتیم. یه بارم رفتیم یه پاساژ که طبقه بالاش شهربازی سرپوشیده داشت. اما خب... همش فقط یه بار بود.
من هیچ وقت با بچه های مدرسه مون اونطور که باید گرم نگرفتم و باهاشون هیچ جا نرفتم. حتی باهاشون یه بار هم ننشستم فیلم ببینم یا کارای باحال بکنم. هیچ وقت هم مثل بقیه بچه ها سر به سرشون نذاشتم تا رابطه صمیمانه بینمون ایجاد شه.
با این توضیحات حتما فکر می کنین باید یه آدم تنهای گوشه گیر باشم بدون هیچ دوستی. ولی باید بهتون بگم اشتباه می کنین! من دوستای خودمو دارم!
دوستایی که همشون خلاقن و از هر انگشتشون یه هنر می باره!
بعد یه روز که سرت شلوغ بوده و کلی بالا و پایین شدی، وقتی میای می بینی آنلاینه و حالش خوبه خیلی ذوق میکنی. یهو یاد سوالای نپرسیدت میفتی و نصفه شبی با حالت معذب بهش می گی: ببخشید می تونم وقتت رو بگیرم؟ چند تا سوال دارم ازت.
بعد اونم با خوشرویی میگه: آره. اتفاقا تازه کارامو تموم کردم. بیا هرچند تا سوال داری بپرس.
و شروع می کنین باهم حرف زدن و گریزی به گذشته ها. یهو می فهمی چقدر بزرگ شده! چقدر با تجربه و به اصطلاح مرد شده! بیشتر خوشحال میشی و حس امنیت فرا می گیرتت.
بعد هم انقدری سوال پیچش می کنی که خوابش می بره پشت سیستم! ازت خداحافظی می کنه و میره بخوابه.
اون میره ولی تو میمونی با یه دنیا افکار جدید و رویاهای تازه. و حرفایی که باعث دلگرمیت شده! انقدری انرژی داری که میتونی همونجا از شدت شوق پر بکشی به آسمون!
اما خب تو هم میدونی که وقت خوابه و فردا هم کلی کار سرت ریخته. پس میری سمت تختت.
ولی مطمئنی امشب دیگه کابوسا قرار نیست بیان سراغت. چون تو حالا یه سپر مدافع داری! سپری که ازت در برابر کابوسا حفاظت می کنه!
و حتی اگرم خودش حضور نداشته باشه، با حرفاش باعث قوی تر شدنت میشه!
ممنونم ازت بابت این دیت نصف شبی.:)) امیدوارم کابوسا هیچ وقت سراغ خودت هم نیان.
+یه تشکر هم از آقای آبی عزیز که ایشونم دائما و در همه حال به آدم انرژی میده و خستگی ناپذیر کنار آدم می ایسته! مرسییییییی!
نمی دونم دروغ گفتی یا نه.
نمی دونم واقعا از کسی چیزی شنیدی یا نه.
نمی دونم این حرفو برای دلخوشیم زدی یا نه.
نمیدونم اصلا بهم ایمان داری یا نه.
ولی این حرفت حتی اگه دروغ باشه و بدون لحظه ای فکر زده باشیش...
حتی اگه برات یه حرف کلیشه باشه که به همه میگی...
حتی اگه به قول خودم فقط هندوونه باشه که زیر بغلم بذاری...
با تموم این حتی ها و احتمالات بازم بهم انرژی دادی و کاری کردی پرواز کنم!
کاری کردی که اکلیلی بشم و نورافشانی کنم!
منو شیر کردی تا باوجود اینکه نابغه هم نیستم، نابغه بشم و پرقدرت برم تو میدون!
ممنونم ازت.♡
حتی اگه تموم حرفات هندونه باشه، بازم مراقب هندونه ها هستم تا نیفته بشکنه.:)))