۲۷ مطلب با موضوع «لبخند:)» ثبت شده است

منxکائنات

 

من: تمرکز ندارم نمیتونم درس بخونم دارم خل میشم.

 

کائنات: خب فکر میکنی علتش چیه؟ 

  • ۲
  • 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕'𝒔 [ ۵ ]
    • EMMA CARTER
    • چهارشنبه ۴ دی ۰۴

    سوتی

    ضایع شدن واقعا بد است. خصوصا اگه خیلی ذوق و شوق داشته باشی بعد یکهو به فنا بروی.🤦‍♀😅

  • ۳
  • 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕'𝒔 [ ۶ ]
    • EMMA CARTER
    • يكشنبه ۲۴ آذر ۰۴

    ثانیه های قشنگ

    یه جایی خونده بودم: "یه‌سری از آهنگا هستن، چند ثانیه‌ی قشنگ دارن و من تمام دقیقه‌ها و ثانیه‌هاشونو گوش میدم بخاطر اون چند ثانیه‌ای که دوسش دارم." من دارم فکر میکنم چقدر حرف حقی بود. زندگی هم همینه. باید کل‌شو تحمل کنی، تمام سختی‌ها و دردها و بی‌رحمی‌هاشو، به‌خاطر چند لحظه قشنگش.

    بخاطر اینکه بعد از یه شب پر از استرس از خواب بیداری شی و ببینی تو باکس ایمیلت پیامی از دوست خوبت هست. بخاطر اینکه از زبون یکی بشنوی که ارزشمندی. بخاطر اینکه یکی دوستت داشته باشه بخاطر اینکه غرق شی و بعد یکی بیاد دستتو بگیره و نجاتت بده.

    و همین لحظات می‌ارزن.

     

    حتی اگه مکالماتمون فقط یه پیام ساده و از راه دور باشه، دوستام واقعی هستن. اونا یه جایی نسبتا دور از من زندگی میکنن. ولی ایرادی نداره تا وقتی همه ما به یه آسمون و یه خورشید درخشان نگاه می کنیم فاصله ها کمتر به چشم میاد و همه مون با همیم.»

     

     

    + واسه همینه که دوست دارم اگه زندگی بعدی در کار باشه، بازم باهات آشنا بشم.

    ++ممنونم که هستی ♡

     

  • ۳
  • 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕'𝒔 [ ۱ ]
    • EMMA CARTER
    • يكشنبه ۱۷ آذر ۰۴

    اندر احوالات

    یه هفته کامل گذشت اومدم بگم اوضاع از چه قرار بود تو این محیط جدید.  بعد ثبت نام و کلی بالا پایین شدن، از شنبه هفته قبل رفتم سر کلاس. 

  • ۴
  • 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕'𝒔 [ ۳ ]
    • EMMA CARTER
    • دوشنبه ۶ آبان ۰۴

    چالش برای بخشیدنِ حس خوب به دنیا

    این روزا دنیا باهام خیلی مهربون شده و اتفاقای مثبت زیادی رو پیش روم میذاره. (سختیا و بدی ها هم هستن ولی اتفاقای خوب بیشتر شدن) برای همین  منم تصمیم گرفتم یجورایی زحماتشو جبران کنم و یسری تصمیمات یهویی برای بخشیدن حس خوب به دنیا گرفتم. دوست دارم به صورت چالش برای خودم بنویسم و با شروع آبان انجامشون بدم. اگه شما هم خواستین می تونین شرکت کنین و عکسشو برام بفرستین. شاید اگه چنل یوتیوبی اینستاگرامی چیزی زدم، کاراتون رو اونجا گذاشتم اگه راضی بودین.:)

  • ۲
  • 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕'𝒔 [ ۳ ]
    • EMMA CARTER
    • سه شنبه ۳۰ مهر ۰۴

    داستان کوتاه مصور شادی از آن توست

  • ۳
  • 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕'𝒔 [ ۵ ]
    • EMMA CARTER
    • جمعه ۱۲ مهر ۰۴

    تصاویری از تابستان 1404


    دوست داشتم یسری عکس از کارای تابستونم بذارم. همچین زیاد و جالب نیستن اما برای خودم یاد آوری محسوب میشن.

  • ۳
  • 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕'𝒔 [ ۵ ]
    • EMMA CARTER
    • سه شنبه ۲ مهر ۰۴

    تولد9 سالگی مانگا ناکجا آباد موعود

    احتمالا یکم دیر رسیدم تا تبریک بگم ولی بازم بهتر از هرگز نرسیدنه.

    اول یه خلاصه کلی میگم برای اونایی که نمی دونن موضوع مانگای یاکسوکونو نورلند چیه و بعدش از خاطرات خودم حرف میزنم. تو آخر پست هم یسری لینک میذارم از چیزایی که سارا زی زی بلاس نوشته و لینک بازی/تست آنلاین ناکجا آباد موعود و لینک جامع تفاوت مانگاش با انیمه. + یه سم هم از اوپنینگش

    {پس اگه خواستین می تونین اول از لینکا شروع کنید چون جامع ترن}

     

    داستان مانگای ناکجا آباد موعود داخل یه یتیمخونه اتفاق میفته. یه یتیمخونه ی عالی که بچه ها توش با خوشحالی زندگی می کنن و یه مامای مهربون مراقبشونه.

    همه چی خیلی کیوت پیش میره و همون اول با داستان ارتباط برقرار می کنین و احتمال زیاد عاشق بچه ها می شین. بعد همین که با بچه ها اخت گرفتین، یهو به حقیقت وحشتناک یتیمخونه پی می برین. اونجا یه مزرعه ست...

    مزرعه پرورش گوشت انسان

     

    و بله بچه های یتیم رو پروار می کنن تا غذای هیولاها بشن. تازه ماماهای مهربونی که مراقب بچه ها هستن  دستیار شیاطینن. اِما، ری و نورمن سه تا بچه بزرگ یتیمخونه هستن که می خوان همراه بقیه از اونجا فرار کنن و تو این راه چالشایی براشون پیش میاد... 

  • ۵
  • 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕'𝒔 [ ۲ ]
    • EMMA CARTER
    • يكشنبه ۱۳ مرداد ۰۴

    شاید این یه جهان اتوپیاییه

    بعد خوندن داستانای دیستوپیایی و تلاش برای بقا، حس می کنم خیلی خوشبختم که جای شخصیت اصلی داستان نیستم. این همه رنج که مادرزادی بهشون تحمیل شده واقعا قابل تحمل نیست. تو یکی از قسمت های افتر استوری  پرومیسد نورلند، وقتی یکی از ماما ها از ایزابلا میپرسه چرا میخوای شورش کنی تو که موقعیت خوبی داری، اینطور جواب میده که (تو تصویر اول پست وب هست) من یه دنیایی رو میخوام که بچه هام توش راحت باشن. دنیایی که توش مزرعه ای درکار نباشه و کسی نتونه عشق بچه ها ازشون بدزده  و اونا بتونن با خوشحالی کنار افرادی که دوستشون دارن زندگی کنن. من با خودم فکر می کنم که ما دقیقا تو همین دنیا زندگی می کنیم.

     

    نمیگم همه چیز این جهان ایده آله و من دارم تو خوشی ها غَلت میزنم. فقط دارم میگم حداقلش اینه که میتونیم بیشتر عمر کنیم و آدمایی رو دوست داشته باشیم بدون اینکه نگران باشیم فردا روزی قراره از دسشتون بدیم. بدون اینکه بترسیم اسمشون تو قرعه کشی مسابقات عطش یا لاتاری (داستانی از یه نویسنده که برنده لاتاری رو مجبور می کردن از همه اهالی دهکده سنگ بخوره و زخمی بشه) یا حتی جام آتش یا خروج از گیت مزرعه در بیاد. من احساس خوبی دارم از اینکه تو این جهانم.

     

    این جهان واقعا جای خوبیه. هر روز میتونم کل زیبایی توش ببینم و از همه چی لذت ببرم. میدونم با اینکه کیلومترها تموم دوستام دورم، ولی میدونم حداقل قرار نیست کشته بشن. قرار نیست تا دو سه روز که ازشون بی خبرم براشون اتفاق خیلی خیلی ناگواری بیفته. نمیگم اتفاق بدی ممکن نیست بیفته [خدایی نکرده] ولی در هرصورت خیلی بهتر از نگرانی دائمی برای از دست رفتن عزیزانه.

  • ۵
  • 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕'𝒔 [ ۳ ]
    • EMMA CARTER
    • شنبه ۱۲ مرداد ۰۴

    آن سوی آینه


    اون طرف آینه همه چی مرتبه. اون طرف آینه همه چیز درسته. اون طرف آینه همه چی بجاست. اون طرف آینه همه چی معرکه‌ست! 

    مرد موقعی که یه پسر بچه بود آینه رو پیدا کرد. یه روز مثل همیشه داشت تو جنگل بازی می کرد که متوجه درخشش یه چیز زیر نور آفتاب شد. جلوتر که رفت، فهمید اون چیز درخشان یه آینه‌ست. یه آینه شکسته نسبتا بزرگ. انگاری که نصف یه آینه‌ی قدی رو شکسته و دور ریخته باشن. 
    مرد که اون زمانا فقط یه پسر بچه بود، میره جلوی آینه وایمیسه و یهو یه تصویر عجیب از خودش می بینه. خودشو می بینه که دور و برش کلی اسباب بازی و وسایل هیجان انگیز ریخته و خیلی خوشحال و خندونه. 


    اسباب بازی ها هم دقیقا همونی هستن که مرد آرزو داشت یه روزی صاحبشون باشه. با خودش فکر می کنه یعنی این آینه آینده رو نشون میده؟ یا فقط آرزوها رو؟ 

  • ۵
  • 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕'𝒔 [ ۴ ]
    • EMMA CARTER
    • شنبه ۵ مرداد ۰۴
    زندگی کن و لبخند بزن
    به خاطر آنهایی که از نفست آرام میگیرند
    و به امیدت زنده هستند
    و با یادت خاطره می سازند.
    نمیدانم در زندگیت بهترین چگونه معنا می شود
    من همان بهترین را برایت آرزو می کنم