وایستادم تو سالن انتظار و امیدوارم مینگ با سازه‌ای شبیه هواپیما فومی، از کلاس بیرون بیاد. گربه ای‌ جلوی در خونه ویلایی داره میو میو می کنه و احتمال میدم اشتباهی از خونه بیرون اومده باشه. دلم براش می سوزه ولی جرئت نمی کنم برم زنگ خونه رو بزنم. 

به کتابی که دیروز تونستم بعد مدت ها بخونم فکر می کنم. "پیش از آنکه بخوابم" کتابی بود که منو از ریدینگ اسلامپ در آورد. داستان از زبون زنی به نام کریستینه که هر بار از خواب بیدار می‌شه، می فهمه یه پیرزن شده و هیچ خاطره‌ای درمورد گذشته‌ش نداره. اگه قصد دارین بخونینش خطوط اسپویل پایین رو نخونین.

 

 

×××اسپویل کامل: کریستین هر بار از خواب بیدار می‌شه می فهمه چیزی یادش نمیاد اما پیرمردی به اسم بن که ادعا می کنه شوهرشه، با نشون دادن عکس ها و تعریف خاطرات سعی می کنه آرومش کنه. وقتایی که بن از خونه بیرون میره، دکتری به کریستین زنگ میزنه و باهم بیرون میرن. دکتر ناش می خواد از بیماری کریستین برای مقاله‌ش استفاده کنه ولی به بن چیزی نمی گه. پیشنهاد می کنه کریستین هر روز اتفاقات همون روز رو داخل دفترچه‌ای بنویسه شاید کم کم حافظش برگرده. وسطای داستان می فهمیم بن گاهی دروغ میگه و دلیلش مشخص نیست چون به شدت آدم عاشقیه. به زنش میگه تو یه تصادف حافظه‌شو از دست داده درحالی که کریستین بعدها به یاد میاره یکی تو هتل بهش حمله کرده. روند داستان با اینکه طولانیه اما به خوبی می تونه آدمو متصل نگه داره. با اینکه عملا پیچش خاصی ندیدم و دروغ نگم، همون اول، آخرای کتاب رو هم خوندم؛ ولی بازم نتوستم متوقف بشم. خلاصه آخر داستان تقریبا حافظه خانومه بر می گرده و یادش میاد این مردی که عاشقشه چه بلایی سرش آورده. 

 

این بخش برام اولش منطقی نبود. عاشقی که آسیب میزنه؟ بعد یاد یه چیز جالب افتادم. اروتومانیا!

اتمام اسپویل×××

 

 

 

اروتومانیا اختلال خیلی باحال و البته تا حدی ترسناکیه. یکی به‌صورت افراطی عاشق شما می شه و فکر می کنه این شما هستین که عاشقشین. اون به اطرافیانتون حسودی میکنه و هر فرصتی گیر آورد بهشون آسیب میزنه. طرف فن و طرفدار دو آتیشه شما می‌شه و ناگفته نماند که یه وقتایی هم به عنوان همبستر تصورتون می کنه. ممکنه به شخص خودتون هم آسیب بزنه و ادعاش بشه که شما عاشقشین و نباید بدون دخالت اون تصمیم بگیرین. معضل بسیار جالبیه.

 

 

ببین از چی رسیدم به چی! 

متاسفانه اینجا صندلی هم نیست بشینم و دو ساعت همینطوری راه رفتم و کمرم درد گرفته.‌ یکمی غر بزنم که بعد تقریبا یه سال، مهمون داریم و مامان مجبورمون کرد سرتاپای خونه رو بسابیم. یه سوال مهم، شما وقتی میرین خونه کسی، کشوها و کمدهاشو می گردین؟ صادقانه بگین لطفا.

چون وقتی لباسامو میذارم تو کشوی کیفام، مامان بدجوری عصبانی میشه و میگه اگه مهمون بیاد و کشوت رو باز کنه می فهمه چقدر شلخته‌ای! انکار نمی کنم شلخته هستم... در واقع نظم خودمو دارم. اما نمی دونم چرا اشخاص شخیص باید کشوی بنده رو باز کنن و راجع به مرتب یا نامرتب بودنم نظر بدن؟!

 

با اینکه مهمون حبیب خداست ولی ما زیاد مهمون نداریم. فامیلا ازمون دورن و همکلاسی هامون هم اجازه ندارن بیان خونمون. متقابلا والدین اجازه نمیدن ما هم بریم خونشون در نتیجه همیشه با خودمون تنهاییم. 

 

خانواده شما هم مثل مامان من هستن که وقتی مهمون می خواد بیاد خونتون، کل سوراخ سنبه ها رو تمیز کنن؟ یا سر آماده کردن بهترین ناهار و ایجاد تفریح و خوش گذرونی، خودشونو به فنا بدن؟ 

پوففف...

 

 

هفته بعد رای گیری داریم و هیچکسی منو گردن نمی گیره. رقبا همشون عضو یه کانون و حوزه خاص هستن و برای خودشون تبلیغ می کنن ولی من تک و تنها مانده ام. اینجا هم اطلاعات فردیمو نمیذارم چون دلم نمی خواد کسی از زندگی روزمره، وبلاگمو پیدا کنه. البته اون همه مهم نیست رای گیری فقط یکی از رقبا یجوری مغرور بازی در آورد که دلم خواست یکم ضایعش کنم. D: حس انیمیشن توربو رو داشتم وقتی قهرمان رالی برگشت گفت تو یه حلزون کوچولو بیشتر نیستی. 

 

خانم کناریم داره با تلفن به یکی آموزش آشپزی میده. 

 

فعلا همینو سند می‌کنم که نپره و بعدا میام بیشتر حرف میزنم.