
این بالاتر از توهمه. جدی بالاتر از توهمه! اونقدری که دیگه نمیدونم چی بگم. میدونی؟ من به پری قصه ها اعتقاد دارم. به افسانه ها اعتقاد دارم. به اینکه یه روزی خورشید از پشت ابرا بیرون میاد، اعتقاد دارم. به قهرمانا... به آدمای برگزیده... به قلبای یخی که یهو نرم میشن... به ویلنی که نجات دهنده میشه... من به خوب شدن تو هم اعتقاد داشتم...
با خودم فکر کردم بزنم زیرش.
زیر تموم باورهام و بزرگ بشم. در جعبه رو باز کنم و ببینم هیچ گوسفندی داخلش نیست و هیچ روباهی دلش واسه دوستش تنگ نمیشه. پیتر پنی سراغ بچه ها نمیاد و پری دندون وجود خارجی نداره. این بهترین روش پذیرش دنیای امروزیه. دنیایی که همه آدما میان آسیبشونو میزنن و میرن. به قول لمونی اسنیکت:
هر انسانی به انسان دیگر آسیب می زند بی هیچ استثنایی
اندک اندک عمق مصیبت زیاد می شود همچو تپه دریایی
هر اتفاقی برات میشه تروما. صبح تا شب لنگ یه لقمه نونی و سگ دو میزنی که یه ذره بتونی به هدفت نزدیک بشی و نفس بکشی. میدونی با هر کی دوست شی یه روز بهت خیانت می کنه و میره. خاطرات جای گرم کردن قلبت اونو ذوب می کنن.. میدونی غم انگیز ترین جمله عمرم که با تموم وجود حسش کردم چی بود؟ این که تبری که باغو از بین میبره دستش از جنس چوب درخته.
با تموم اینا...
نمی دونم چرا هنوزم باورم نمیشه. نه که باورم نشه... میشه. ولی نمیخوام! نمی خوام فکر کنم آدما می تونن بد بمونن میخوام حس کنم ته داستانای دیستوپیایی مون تبدیل به قصه پریان میشه. می خوام فکر کنم آدمایی که میرن تو آسمون جاشون امن میمونه. می خوام فکر کنم وقتی از گریس فیلد فرار کردیم می ریم یه دنیایی که ما رو می پذیره و ازمون حمایت می کنه. شیرای اینو می گفت. می گفت نورلند موعود همون سرزمینیه که بچه ها بهم قول دادن پیداش کنن و با هم توش بمونن.
احمقم نه؟ خودم خبر دارم و حتی اینم میدونم چون احمقم و منتظرم با هم دنیا رو روشن کنیم، ازم بدت میاد. میدونم چون هر بار دنیا مشتشو محکم میزنه تو صورتم پا می شم و لبخندی تحویلت میدم، ازم متنفر میشی. میدونم چون درونت حس خلا می کنی و کمبود داری می خوای منو ببلعی. می خوای تمومم کنی چون آزارت میدم. چون من همون نور امیدیم که وقتی تسلیم تاریکی شدی، مزاحمت میشم. خودم میدونم چجور موجودیم و دلیل این که تبر شدی چیه.
حتی وقتی دست از سرت برداشتم و کاری به کارت ندارم تو می خوای سیاهم کنی. می خوای باورهامو بهم بریزی و صدمه بزنی.
آکانه رو دیدی؟ مامور سایکو پسو میگم. دیدی دوستاشو جلو چشماش سلاخی کردن تا روحشو تیره کنن ولی نشد؟ دیدی تموم تلاششو کرد که احساساتش رو کنترل و عدالت رو برقرار کنه؟ اولش ارتباط نمی گرفتم باهاش. می گفتم چه موجود سنگدلی. ولی اشتباه می کردم. آکانه درست ترین کار رو کرد. نذاشت روحشو تحت سلطه در بیارن و با قوانین خودش بازیو جلو برد. حالا بهت میگم که بهم گفتن باید ازت قطع امید کنم ولی من نمی کنم. هر چقدر می خوای خوردم کن. هرچقدر می خوای اعتبارمو پایین بیار. می تونی اذیتم کنی و ذهنیت مردمو نسبت بهم به گند بکشی اما نمی تونی کاری کنی که دست از خودم بودن بکشم. آدم خوبی نیستم اما همین بودنو دوست دارم یادت بمونه.
و مهم نیست که تو بهم چی میگی. مهم نیست آدما ازت قطع امید می کنن. من هنوز بهت ایمان دارم. خوب شو. لطفا خوب شو. نه بخاطر من. بلکه بخاطر هزاران آدمی که اون بیرون منتظرتن. مگه رویاهای بزرگی برای همدلی با آدما نداشتی؟ مگه نمی خواستی زیبا زندگی کنی و به آرامش برسی؟ پس این تاریکی دورت چیه؟ کنارش بزن. میدونم از پسش بر میای.
شاید یه روز وقتی حالت خوب شد برگردی و ببینی من نیستم اما افسانه ها هستن چون هنوزم آدمایی اون بیرونن که میخوان باور کنن این دنیا فقط بدی و ظلم و ستم نیست. فقط دروغ و قهر و خیانت نیست. این دنیا جایی نیست که سر یه سوتفاهم کوچولو، بخوای پانیکو تحمل کنی. این دنیا قشنگه چون ماها قشنگش می کنیم. با باورمون به نور و امیدمون برای تغییر. و این توهم نیست. هیچ وقت توهم نبوده. میدونم درک می کنی...
ولی اگه درک نکردی... خودم جلوت وایمیستم و نمیذارم خرابش کنی. چون بهت قول دادم. قول دادم اگه ویلن شدی جلوت وایسم.
حالا دیگه حرفامو زدم. می خوای تلاشتو بکن و خوب شو. می خوای تلاشتو کن و منو از سر راه بردار. انتخاب با توئه و میدونم درست ترینشو انتخاب می کنی.
بیا با هم وارد آینده پر نور بشیم.