
رز داشت ساز می زد و ازم خواست همخوانی کنم. آهنگ بلاچاو بود نت های نسخه فارسیش. نمی دونم چی شد تصمیم گرفتم ورژن اصلی (که زیادم ریتمش با این فارسیه هماهنگ نیست) رو بخونم. وقتی شروع کردم به خوندن، منقلب شدم. یاد یه نفر افتادم که می دونست اگه بره دیگه قرار نیست برگرده. کلمات با بوی خون روی زبونم جاری می شد:
ای پارتیزان مرا با خود ببر چون حس می کنم زمان مرگم فرا رسیده...
خداحافظ ای زیبا...
اگر به عنوان یک پارتیزان کشته شوم، تو باید مرا به خاک بسپاری...
مرا در کوستان به خاک بسپار...
زیر سایه گلی زیبا...
آن هایی که از کنار قبر من می گذرند خواهند گفت: چه گل زیبایی!...
و این گل از پارتیزانی روییده که برای آزادی جان باخت.
آدمایی که از پیشمون رفتن و جونشون رو برای آزادی دادن... برای تموم شدن دوران سختی... اونا آدمای به شدت محترم و قابل افتخاری هستن. اصلا نمی دونم براشون چی باید بنویسم. به خانواده های داغدارشون تسلیت می گم. ما هیچ وقت فراموششون نمی کنیم تا اسمشون تا ابد همراهمون خواهد موند.
خوابیدی بدون لالایی و قِصهبگیر آسوده بخواب بی درد و غُصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینیتوی خواب گلهای حسرت نمیچینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونهجای سیلی های باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونییا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتیقانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونیتو تو جنگل نمیتونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگهاونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوبارهتوی دنیایی که آدمک نداره
خوابیدی بدون لالایی و قِصهبگیر آسوده بخواب بی درد و غُصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینیتوی خواب گلهای حسرت نمیچینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونهجای سیلی های باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونییا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتیقانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونیتو تو جنگل نمیتونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگهاونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوبارهتوی دنیایی که آدمک نداره