آدم ها اصولا سه دسته اند. آنهایی که شخصیت مثبت و آدم خوبه ی داستان اند. آنهایی که شخصیت منفی و آدم بده ی داستانند و آنهایی که دنیا و داستان به هیچ جایی شان نیست.
می توانم ساعت ها راجع به اینکه چرا کسی اینگونه ست با شما بحث کنم و حتی نظراتتان را بشنوم که خلاف عقیده هایم است. ولی این کار را نمی کنم.
چون خودم هم از صحت صحبت هایم اطمینان ندارم. یکجور شک و شبه نسبت به دانسته ها.
دنبال رفع شک و تردیدهایم نیستم و نمی خواهم به ثبات فکری برسم. ترجیح می دهم همانگونه تردیدناک باقی بمانند تا هر وقت خواستم تغییر شان بدهم. اساس علم تجربی هم همین است. تغییر پذیر بودن.
همین اول کار به شما صادقانه می گویم حرف هایم فقط برای گرفتن وقت شما ست. نیامدم مصاحبه ی قبولی استاد هاگوارتز بدهم. من فرهینگیان جادویی نخواندم. صرفا یک عدد جادوگر بیکارم که دوست دارم در مواقع تنهایی انسان ها را بازی دهم.
بله! من آدم بده ی داستان هستم.
می دانید، هیچ وقت از بد بودن بدم نیامده. یعنی دلیلی ندارد که بدت بیاید. می آیی کمی کرم میریزی و سادیستیک بازی درمیاوری و به دست و پا زدن مردم میان بازی ای که برایشان طراحی کردی می خندی. به همین سادگیست.
اولش هم کمی وجدان درد داری ها، ولی بی توجهی کنی خودش به مرور خوب می شود. خوب هم نشد عادی می شود.
عادی هم نشد که ایرادی ندارد. آدم خوبه ی داستان هم درد می کشد. حتی بیشتر از یک آدم بده.
اگر بخواهم زندگی هایمان را مقایسه کنم می توانید بفهمید او هم مثل من است. فقط او کمی احمق می زند که طرف خوبی و مردم را می گیرد.
ورد زبانش هم حفاظت و به ارمغان آوردن صلح است! هاه! چه حرفا! فقط یک بچه ی کوچک می تواند انقدر ساده لوحانه عمل کند. این دنیا و افرادش اصلاح ناپذیرند.
در واقع 'آدم خوبه' ها سعی دارند دنیا را خوب کنند. نشد از کسانی که دوست دارند حفاظت کنند و این کارشان آنها را قهرمان جلوه می دهد. و محبوب همگانند.
البته برای مدت مدیدی.
بعد که شوق ماجرا خوابید آدم خوب ها هم مثل ما آدم بدها تنها می شوند. تنهای تنها. تعجب می کنید؟
خب باید به حضورتان برسانم زندگی انیمیشن رالف خرابکار نیست که همیشه ملت طرفدار آدم خوبه باشند. زندگی مجموعه ای بی رحمانه از آدم های بی وفا و فراموشکار است.
من ترجیح می دهم این آدمهای بی وفا را بازی دهم تا نجات. اتفاقا اینطوری بیشتر تو را یادشان می ماند.
مردم اتفاقات تلخ و تجربه های ترسناکشان را با عمق وجود زندگی می کنند درحالی که به سادگی خاطرات خوبشان را فراموش می کنند.
مثلا هیچ کودکی به یاد ندارد پدرش روزها و ساعت ها دستش را می گرفت و به او کمک می کرد روی دوپایش راه برود. یا آنکه پشت دوچرخه را می گرفت تا فرزندش بتواند، دوچرخه سواری بدون چرخ های کمکی را یاد بگیرد.
اما اگر همین پدر فرزندش را در سنین کودکی که خیلی ها خاطره واضحی از آن ندارند، با کمربند کتک بزند، تا ابد در یاد کودکش جاودانه می ماند.
می بینید؟ این است وضعیت انسان ها. هرچه بیشتر عذابشان دهی بیشتر در ذهنشان جاودانه میمانی.
وقتی انسان خوبه باشی مجبوری همیشه قوی باشی. همیشه توانا. همه تو را سپر مدافع خودشان می کنند و تو را به قلب دشمن هدایت می کنند تا جانشان را نجات دهی. تو هم که آدم خوبه ای و نمی توانی نه بگویی. می پری وسط و همه را نجات می دهی و آنها هم ذوق می کنند و برایت جشن می گیرند. اگه حسشان کشید مجسمه ات را هم می سازند و نصب می کنند یک جایی که همه ببینند و بچه های دبیرستانی بتوانند کنارش با یکدیگر قرار ملاقات بگذارند.ولی سر آخر خودت میمانی و خودت.
حال اگر آدم بده باشی وقتی کسی ازت کمک خواست در خانه ت را می بندی، هدفونت را داخل گوشت میذاری و آهنگ پلی می کنی. و باز هم خودت می مانی و خودت. تازه انرژی زیادی هم مصرف نمی کنی و می توانی تمام نیرویت را ذخیره کنی تا در آینده نقشه های شرورانه بکشی و از شر آدم ها راحت شوی.
اصلا رودولف لسترنج خیلی حق می گوید که: از دل روزهایی که لا به لای قدم هام گذشت فهمیدم قهرمان شدن یعنی مغز خراب شدن... تو جمع، فنا شدن... تو رنج، تلاش شدن... تو خطرات بلند شدن... و بعدش دست تنها شدن... تو سنگ بنا شدن!
می توانی جای اینکه غذایت را با همکلاسی ای که امروز تغذیه اش را فراموش کرده و دو روز دیگر نام تو را هم به یاد نمی آورد تقسیم کنی، خودت با ولع جلویش بخوری و آب دهانش را راه بندازی. مگر بقیه آدم ها این کار را نمی کنند؟ قشر پولدار جامعه هم دست کمی از ما آدم بدها ندارد.
آنها انسان های باهوشی هستند می دانند با کمک کردن به بقیه و خوب بودن نمی توانند پول بیشتری ذخیره کنند پس از مالشان انفاق نمی کنند. به هرحال ما قرار است همگی بمیریم. ثروتمند بمیریم بهتر است یا فقیر و بخشنده؟
اصلا میدانید چرا آدم خوبه ی داستان ها انقدر لبخند می زنند؟ چون حالشان خوب است؟ لطفا انقدر ساده لوح نباشید! آنها لبخند می زنند چون چاره ای جز این ندارند. مجبورند تظاهر به قوی بودن کنند تا دوست شان بداری و بهشان اطمینان کنی. اما آدم بده ها نیازی به تظاهر ندارند. زیرا که کسی را ندارند تا بخاطرش قوی باشند و از او مراقبت کنند.
در واقع از هفت دولت فارغ و آزادند. نه مراقبتی... نه دردسری... نه نیاز به لبخند همیشگی و قوی بودن.
حتی دلیلی هم برای زندگی سالم ندارند. یک عده شان می روند باند های زیر زمینی به وجود میاورند... یک عده هم قاطی شرابخور ها می شوند. آنهایی که زرنگترند هم می شوند آدم بده ی واقعی و شرور داستان ها.
آدم خوبه ها هم ممکن است زندگی ناسالمی داشته باشند. به این کمک کن. به آن کمک کن. پس کی وقت برای کمک کردن به خودشان می ماند؟ پس کی زمان تنها ماندن و آزاد کردن افکارشان است؟ زمانی که بدون توجه به اینکه تونلی دارد فرو می ریزد، بمانند داخل خانه و شربت آلبالویشان را بنوشند؟
همین ها از آنها موجوداتی خسته و تظاهرکننده می سازد. نه استراحت واقعی دارند نه تفریح حقیقی. دائما مشغول کار و سر و کله زدن با مردمی که هرکدام یک سلیقه مخصوص به خود دارند و روش های خاصی می پسندند.
ولی آدم بده که باشی عین خیالت نیست سلیقه دیگران. یک بازی طراحی کرده و طعمه هایت را وارد بازی می کنی. می بینی حتی اگر سلیقه هایشان متفاوت باشد هرکدام با هم متحد می شوند تا از این جهنمی که برایشان به وجود آوردی فرار کنند. سرگرم کننده است نه؟
میدانم که تا حدی موافقید از دور دست و پا زدن یک عده را ببینید. در واقع معلوم است که هیچکس دوست ندارند خودش دست و پا بزند و همیشه علاقه مند است از این بازی ها دور بماند.
به شما یادآوری می کنم اگر آدم خوبه باشید همیشه مجبورید دست و پا بزنید تا یک عده را نجات دهید. اما اگر بدجنس باشید فقط دست و پا زدن دیگران را خواهید دید.
اگر آدم بده باشید می فهمید در این دنیا چیزی مهمتر از خود شما وجود ندارد. بقیه مردم سلاخی شوند یا نشوند به شما هیچ ربطی ندارد.
فداکاری نیازی نیست. نیازی نیست به دخترک کوچکی که با چشمان اشکی نگاهتان می کند و دستش را به سوی شما دراز می کند کمک کنید تا بلند شود. بگذارید همانجا بماند و داخل آتشی که درونش گیر افتاده بسوزد. ممکن است دلتان لحظه ای برایش کباب شود اما تنتان سالم می ماند.
نیازی نیست مثل آن آتشنشانی که خود را فدا می کند داخل آتش بپرید و برای نجات جان یک نفر، پوست صورت زیبایتان بسوزد و یادگاری بردارد.
به هرحال بد بودن بهتر است چون نیازی به نجات کسی نداری و نمی خواهد اگر موفق نشدی خاکستر آنچه که از موفق نشدنت به جا مانده است را با خود حمل کنی.
و شب ها به یاد این باشی که چرا فلان جا کم آوردی و نتوانستی فلانی را نجات دهی
بد که باشی با افتخار می گویی خوب کردم نجاتش ندادم خوب کردم رهایش کردم.
قلب و احساسات کیلویی چند است؟ همین که جسمت سالم است و نیازی نداری به این فکر کنی که آیا آن شخصی که نجاتش دادی آیندهی درخشانی در پیش دارد یا خیر، خودش خیلی است.
دلت هم اصلا نمیسوزد...
هیچ حس منفی ای درکار نیست...
گیرم درکار باشد. خب مگر آدم خوبه ها حس منفی ندارند؟
حسی بد نسبت به اینکه کسی را که نجات دادند ممکن است در آینده بهشان خیانت کند...
و بله هستند انسان هایی که بعد از نجات دادنشان به اصطلاح برایت شاخ می شوند و اینور و آنور آبرویت را می برند و قلبت را می شکنند. پس همان بهتر که آنها را در برزخ مشکلاتشان رها کنی و سراغ زندگی جهنمی خودت بروی. دنیا و انسان هایش بسیار بی رحم است و جایی برای ترحم و مهربانی ندارد.
پس بد باش و بدی کن و آن موجودات بی وفا را به حال خودشان بگذار!
.
.
.
.
من آدم بده ی داستان هستم. آنقدر بد هستم که حتی شما را هم به بازی گرفتم و مجبورتان کردم این پست را تا انتها بخوانید.
حتی وادارتان کردم نیمه تاریک خود را بیدار کنید و ترغیب به شرور بودن کردمتان.
با این حال...
با این حال دوست دارم از شما خواهشی بکنم.
مراقب آدم خوبه ی داستان هایتان باشید! نگذارید فراموش شود! نگذارید تنها بماند!
و نگذارید آدم بده شود!
روزی می رسد که دیگر دلیلی برای زندگی نمیابد...
و فراموش نکنید که بی توجهی شما ممکنه است او را آدم بده کند. همانطور که من را کرد...
و راستی! درمورد وجدان درد هم دروغ گفتم که حل می شود.
از دروغم تعجب نکنید... به هرحال من آدم بده هستم...
وجدان درد حل نمیشود و بدتر نیز میشود. و سر آخر می فهمی تنها راه فرار از این وجدان درد لعنتی مرگ است.
و لطفا آدم بده را ببخشید. چرا که او هرگز خودش را نخواهد بخشید...