
دیشب داشتم به دیوارای اطرافم دست می کشیدم و حس می کردم زیادی بلندن و زیادی غیرقابل نفوذ. یاد سباستین و غول فردریک بکمن افتادم. سباستین پسری بود که دور سرش یه حباب شیشه ای بزرگ داشت و نمی تونست با مردم راحت ارتباط برقرار کنه.

دیشب داشتم به دیوارای اطرافم دست می کشیدم و حس می کردم زیادی بلندن و زیادی غیرقابل نفوذ. یاد سباستین و غول فردریک بکمن افتادم. سباستین پسری بود که دور سرش یه حباب شیشه ای بزرگ داشت و نمی تونست با مردم راحت ارتباط برقرار کنه.
یه هفته کامل گذشت اومدم بگم اوضاع از چه قرار بود تو این محیط جدید. بعد ثبت نام و کلی بالا پایین شدن، از شنبه هفته قبل رفتم سر کلاس.

نمیدونم قضیه چیه که ۸۰ درصد آدمایی که می شناسم می خوان ازم محافظت و مراقبت کنن. حس می کنم دارم کار اشتباهی انجام میدم یا هم که خیلی دست و پا چلفتی هستم که مردم حس میکنن نیازه مراقبم باشن.