عزیزان جادوگرانی اگه دارین این پستو می بینین و اینجا حضور دارین لطفا یه پیام به من بدین تا ببینم می شناسمتون یا خیر:))
+تصویر آپلود شده در گالری سایت جادوگران
عزیزان جادوگرانی اگه دارین این پستو می بینین و اینجا حضور دارین لطفا یه پیام به من بدین تا ببینم می شناسمتون یا خیر:))
+تصویر آپلود شده در گالری سایت جادوگران
میدونین، من هیچ وقت هیچ دوستی نداشتم که باهاش برم کافه یا رستوران یا کلا جاهای تفریحی مثل باغ وحش و سینما اینا...
البته از حق نگذریم یه رفیقی بوده که با هم دوچرخه سواری و پیاده روی می رفتیم. یه بارم رفتیم یه پاساژ که طبقه بالاش شهربازی سرپوشیده داشت. اما خب... همش فقط یه بار بود.
من هیچ وقت با بچه های مدرسه مون اونطور که باید گرم نگرفتم و باهاشون هیچ جا نرفتم. حتی باهاشون یه بار هم ننشستم فیلم ببینم یا کارای باحال بکنم. هیچ وقت هم مثل بقیه بچه ها سر به سرشون نذاشتم تا رابطه صمیمانه بینمون ایجاد شه.
با این توضیحات حتما فکر می کنین باید یه آدم تنهای گوشه گیر باشم بدون هیچ دوستی. ولی باید بهتون بگم اشتباه می کنین! من دوستای خودمو دارم!
دوستایی که همشون خلاقن و از هر انگشتشون یه هنر می باره!
- فلان خواننده یه آلبوم جدید داده بیرون. میای بریم گوش بدیم؟
- نه.
- چرا؟ فکر می کردم فلانی رو دوست داری!
- از آهانگاش خوشم نمیاد.
- پس چرا هر بار بابات سعی می کرد اون آهنگا رو بخونه با اشتیاق گوش می دادی؟
- چون من بابامو دوست داشتم:)))
+با تشکر از باباهای خوش صدایی که سعی می کنن از خواننده ها تقلید نموده و آهنگ بخونن.:))
یه عادت عجیب غریبی که دارم اینه که کتاب گتسبی بزرگ رو همیشه دم دستم میذارم. همچنین آهنگ poison از blake roman رو دائما گوش میدم. بطور غریزی. در واقع می خوام با دائما دیدنشون به خودم یادآوری کنم زندگی ممکنه شبیه اونا بشه پس باید حواسمو جمع کنم که بیراهه نرم.
در اصل وقتی یه چیزی (چه کتاب، چه آهنگ یا انیمیشن و فیلم و چه حرفای ملت و...) درمورد اتفاقاتی که برای آیندم تهدید محسوب می شه، توضیح میده؛ اونو نزدیک خودم نگه می دارم.
بعد یه روز که سرت شلوغ بوده و کلی بالا و پایین شدی، وقتی میای می بینی آنلاینه و حالش خوبه خیلی ذوق میکنی. یهو یاد سوالای نپرسیدت میفتی و نصفه شبی با حالت معذب بهش می گی: ببخشید می تونم وقتت رو بگیرم؟ چند تا سوال دارم ازت.
بعد اونم با خوشرویی میگه: آره. اتفاقا تازه کارامو تموم کردم. بیا هرچند تا سوال داری بپرس.
و شروع می کنین باهم حرف زدن و گریزی به گذشته ها. یهو می فهمی چقدر بزرگ شده! چقدر با تجربه و به اصطلاح مرد شده! بیشتر خوشحال میشی و حس امنیت فرا می گیرتت.
بعد هم انقدری سوال پیچش می کنی که خوابش می بره پشت سیستم! ازت خداحافظی می کنه و میره بخوابه.
اون میره ولی تو میمونی با یه دنیا افکار جدید و رویاهای تازه. و حرفایی که باعث دلگرمیت شده! انقدری انرژی داری که میتونی همونجا از شدت شوق پر بکشی به آسمون!
اما خب تو هم میدونی که وقت خوابه و فردا هم کلی کار سرت ریخته. پس میری سمت تختت.
ولی مطمئنی امشب دیگه کابوسا قرار نیست بیان سراغت. چون تو حالا یه سپر مدافع داری! سپری که ازت در برابر کابوسا حفاظت می کنه!
و حتی اگرم خودش حضور نداشته باشه، با حرفاش باعث قوی تر شدنت میشه!
ممنونم ازت بابت این دیت نصف شبی.:)) امیدوارم کابوسا هیچ وقت سراغ خودت هم نیان.
+یه تشکر هم از آقای آبی عزیز که ایشونم دائما و در همه حال به آدم انرژی میده و خستگی ناپذیر کنار آدم می ایسته! مرسییییییی!
همچنان نمی تونم بفهممت. البته از همون اول هم نمی تونستم تشخیص بدم چجور آدمی هستی.
همیشه آدم خوبه ای بودی که می خواست نقش منفی ترین کارکترا رو بازی کنه.
جالبه که هیچ وقت هم موفق نبودی. با مهربونیات گند میزدی به اون شخصیت شروری که قصد ایفاشو داشتی.:)
یعنی یکی میومد جلال و جبروت و هیبت کاراکتر ایفاییت رو میدید، می گرخید و در می رفت. البته این اول کار بود. اگه که ترسشو کنار میذاشت و باهات سر حرفو باز می کرد به این نتیجه می رسید نه تنها ترسناک و بی رحم نیستی، بلکه از کیوت ترین شخصیتای دنیایی.
اصلا گودی و گوگولی خودمی!*فواران احساسات*-**
حس می کنم تو هم مثل جوزفین یه چینی شکستنی هستی که نیاز به مراقبت فراوان داره. ولی یچیزیو نمی فهمم. نمی فهمم چرا جای این که من ازت مراقبت کنم تو ازم مراقبت می کنی. یعنی مثلا قبل اینکه من سیستمای امنیتی خونه مونو فعال کنم تو سیستم امنیتی کل شهر رو فعال می کنی.
همچین آدم خوبی هستی.
تو دست هرکسی یه چاقوی معمولی ببینم جوری جانب احتیاطو رعایت می کنم که انگار طرف قاتله و می خواد منو بکشه. بعد تو دست تو تبر هم باشه بازم متصور میشم که می خوای باهاش میوه پوست بکنی. تو اهل قتل نیستی اصلا. زیادی خوبی. زمین به درد زندگی برای تو نمی خوره.
پلاس:تو کسی هستی که نیاز به مراقبت داره. ولی خودش ناجیه.
پلاس2: بچه که بودم ادعات می شد گرگی. گرگ باحال و مهربونی بودی. این تصویر گرگ یاد آور اون زمانه. زیاد جدیش نگیر.:))
من: جوزفین چی کار می کنی؟
جوزفین:
سال99= دارم انیمه می بینم و زبان ژاپنی یاد می گیرم. سال1402= دارم کتاب می خونم و درسای زندگی می آموزم. سال1403= دارم چیزای جالب تو یوتیوب نگاه می کنم و تجربه کسب می کنم.
من: وایییی عاشق تنوع طلبی هاتم!
خدا می دونه که چقدر از داشتن چنین دوست خفن و باحالی خوشحالم!
هشدار!: این پست حاوی مطالبی است که خواندش به افرادی که چیزی از "گروه های مخفی و آموزه های کوین ترودو" نمی دانند توصیه نمی شود.
لطفا دقت کنید که من هیچ مسئولیتی در قبال ایجاد توهم توطئه یا پارانوئیدی شدن شما بعد خواندن پست، قبول نمی کنم. پس اگر با شنیدن حقایق ممکن است به سرتان بزند لطفا بی خیال این پست شوید.
نمیدونم چطور باید شروع کنم. یعنی اصلا نمی دونم چجوری توضیح بدم که هر کسی این پستو می خونه منظورمو بفهمه و یهو به سرش نزنه که من دیوونم یا خودش دیوونه ست یا هرچی.
خب بذارین اینطور بگم. همه ما می دونیم این جهان داره توسط سیاستمداران و آدمای کله گنده اداره می شه. این آدما مثل رئیس جمهور و وزیر کشور و پادشاه و ملکه و کلا هرچی، فقط یه قسمت از قضیه کنترل جهانن. یه قسمت دیگه از جهان تو پشت صحنه از طریق گروه های مخفی اداره می شه.
گروه هایی که از زمان های خیلی دور اطلاعاتی رو با خودشون حمل می کنن و سرشار از راز های عجیب و شگفتی های خاصین. اونا همونطور که گفتم، از پشت صحنه جهانو اداره می کنن و گاهی نمیذارن مردم به قدرت واقعی ای که دارن پی ببرن.
- چگونه از اژدهای خود مراقبت کنیم؟
به سختی؟ به آسانی؟ به سبک هیکاپ؟ به سبک آستریت؟ به سبک ویولت؟ به سبک الکساندر؟
شاید بخواین بپرسین: واقعا نیازی هست از اژدهای خود مراقب کنیم!؟
اصلا چرا باید از یه اژدها مراقبت کنیم؟
اونا بزرگن.... قوین... قدرتمندن...
در بعضی موارد آتیش دارن و می تونن در مواقع خطر از خودشون دفاع کنن.
پس دیگه چه نیازی به مراقبت ما دارن؟